درباره‌ی همجنسگرايی - درك‌ها و برداشت‌ها

 

جمشِد

 

ما از جامعه‌ای می‌آييم كه در آن عشق آزاد را با سنگ‌سار ‌پاسخ می‌دهند‌ و برای آن كه دگرانديشان را در دخمه‌ای سياه به نام زندان بيفكنند يا آن‌ها را ‌پای سينه‌ی ديوار قرار دهند‌، ‌پرونده‌ی آن‌ها را به « جرم» و «گناه» هم‌جنس‌بازی يا لواط مزين می‌كنند‌.

ما از جامعه‌ای می‌آييم كه وسعت آزادی‌اش به نازكی لبه تيغ است‌؛ و آزادی شوخی مرگ‌باری بيش نيست‌؛ آن جا كه حقيقت به تحقيرآميزترين شكل شكست می‌خورد و مرده‌گانِ از ظلمت برخاسته به جای زنده‌گان به رقص و ‌پای‌كوبی می‌‌پردازند و مكاشفه يوحنا را با بوق و كرنا اعلام می‌كنند‌.

و ما نفس كشيده‌گان اين جامعه هستيم‌: دور از انتظار نخواهد بود اگر اين مختصر كه درمقام دفاع از آزادی رفتار جنسی به طور اعم و هم‌جنس‌گرايی به طور اخص می‌باشد‌، به كام بسياری از هم‌وطنان كه خود محصول ‌چونين جامعه‌ای هستند‌، خوش نيايد‌. و در همين رابطه بايد اذعان داشت كه جامعه‌ی ايران در مقايسه با جوامع مشابه‌ی خود مثل تركيه‌، مصر و الجزاير در زمينه‌ی بررسی و برخورد با مسايل هم‌جنس‌گرايی بسی عقب‌تر است و تازه اولين گام‌های خود را در اين راه آغاز كرده است‌. و در اين راستا بايد به گرداننده‌گان جسور نشريه هومان (‌ارگان هم‌جنس‌گرايان ايرانی در سوئد‌) به عنوان ‌پيش‌تازان اين حركت تبريك گفت‌.

 

نگاهی به گذشتهها

اولين سوآلی كه برای هر كس مطرح می‌شود اين است كه‌: آيا هم‌جنس‌گرايی (Homosexualität) ‌پديده‌ای‌ست طبيعی يا محصول فرهنگی‌؟ تا همين سی سال ‌پيش نظريه‌ی غالب در ارو‌پا هم‌جنس‌گرايی را محصول انحطاط فرهنگی به ويژه در طبقات و اقشار ممتاز اجتماعی تعريف می‌كرد ‌و قوانين سختی‌، البته برای هم‌جنس‌گراها در طبقات و اقشار زيردست وضع كرده بود‌. بر خلاف اعتقاد عمومی‌، دگرجنس‌گرايی‌(Heterosexualität) ‌، هم‌جنس‌گرايی و دوجنس‌گرايی  (Bisexualität) همواره در كنار يك‌ديگر جريان داشتند‌. مردود شمردن هم‌جنس‌گرايی كه در نفسِ خود با اصل تشكيل خانواده و توليد مثل يعنی اساس جامعه‌ی طبقاتی مغايرت داشت‌، به هم‌راه تكامل مالكيت خصوصی و دولت و عارضه بلاواسطه‌ی آن‌، ميليتاريسم‌، به اوج خود رسيد‌.

اولين سند تاريخی مكتوب در منع و تقبيح هم‌جنس‌گرايی در تورات ‌، در سفر ‌پيدايش (19) ‌، ثبت شده است‌. عنوان اين سند «فساد مردان سودوم» است و حكايت از آن دارد كه دو فرشته ‌(فرشتگان برخلاف نظر غالب در جامعه‌ی ما مرد هستند و نه زن‌) نزد لوط می‌آيند و قصد دارند كه شب را در آن‌جا منزل كنند‌. مردان سودوم به قصد هم‌خوابگی با دو فرشته به خانه‌ی لوط يورش می‌برند‌. لوط تلاش می‌كند كه آن‌ها را از اين اقدام برحذر دارد ولی مردان سودوم بر تمايل خود اصرار می‌ورزند‌. و ‌چونين شد كه خدا به خشم می‌آيد و همه‌ی ساكنين سودوم را به مرگ محكوم می‌كند و شهر را با گوگرد و آتش نابود می‌سازد‌. [كلمه سودومی (Sodomie) كه ابتدا به معنی بچه‌(‌پسر)‌بازی (Pederasty)بود و حالا به معنی مقاربت با حيوانات‌، از همين جا می‌آيد‌. در عربی‌-‌فارسی لواط به همان معنای اصلی‌اش بكار می‌رود.‌]

دقيق‌ترين آثارِ مكتوبِ تاريخِ فرهنگ مربوط به يونان قديم می‌باشد‌. برای يونانيان هم‌جنس‌گرايی ‌پديده‌ای بود كاملا طبيعی و عادی در كنار ديگر مناسبات جنسی‌. به اعتقاد اريستوفانس‌، طنزنويس يونانی‌، هم‌جنس‌گرايی و دگرجنس‌گرايی‌، هر دو «ضرورت طبيعي» می‌باشند‌، مانند غذا خوردن و نوشيدن ‌(‌اريستوفانس‌: كتاب ابرها)‌. ارو‌پيدس تراژدی‌نويس و ارسطوی فيلسوف نيز بر همين اعتقاد بودند‌. آن ‌چه كه مورد انتقاد يونانيان بود‌، رابطه‌ی جنسی بين برده و مرد آزاد و افراط در لذت‌، به‌ويژه لذت جنسی‌بود‌.

افلاطون‌، كه خود در ابتدا موافق هم‌جنسگرايی بود‌، در اواخر عمرش در كتاب « قوانين» آن را به دليل اين كه « در خدمت توليد مثل» نمی‌باشد و « ثمري» ندارد، محكوم می‌كند‌. در « قوانين» مسئله بر سر ايجاد و استقرار دولتی مستحكم است‌، دولتی كه بايد تقويت شود و مردم در خدمت آن قرار گيرند‌. غرب مسيحی نيز كه تحت تاثير فرهنگ هلنيسم قرار گرفت‌، نظرات افلاطون را در اكثر شئون اجتماعی و سياسی‌، و طبعا در اين مورد‌، ‌پذيرفت‌.

رشد دولت و مذهب و آميزش اين دو در مسير تاريخ به دستگاهِ خشنِ سركوب عليه هم‌جنس‌گرايی تبديل شد و آن را تحت عناوين انحراف جنسی و بيماری طبقه‌بندی كرد‌. شايد هيچ دولت‌مردی مانند بيسمارك مغايرت دولت با هم‌جنس‌گرايی را به وضوح به زبان نياورده باشد : هم‌جنس‌گرايی خطر بزرگی برای دولت می‌باشد‌. برای اين كه اين گرايش‌، مرزهای اجتماعی را درهم می‌ريزد و به ويژه خطری‌ست برای نظم ارتش‌.

از اواخر قرن نوزدهم مسئله‌ی هم‌جنس‌گرايی مورد توجه خاص علم ‌پزشكی‌، به ويژه علم روان‌‌پزشكی قرار گرفت‌. اولين بار در سال 1886 ريچارد فونكرافت‌-‌ابينگ رساله‌ای 160 صفحه‌ای درباره‌ی اين موضوع می‌نويسد و نتيجه می‌گيرد كه هم‌جنس‌گرايی‌، نوعی « انحراف جنسي»‌ ‌ست و هم‌جنس‌گرايان «بيمار رواني»‌ ‌‌اند و اين يك « بيماری ارثي» است‌. ‌پس از او زيگموند فرويد در « سه رساله درباره مسايل جنسي» به اين موضوع می‌‌پردازد‌. نقطه‌نظرات مندرج در اين كتاب برای ‌چند دهه علم ‌پزشكی را تحت تاثير قرار داد‌. اس اساس تفكر فرويد در جمله زير بيان می‌شود‌:

«زيباترين افسانه‌ی عاشقانه به تئوری مشهور غريزه‌ی جنسی دو جنس مخالف برمی‌گردد: مرد و زن مدام در تلاش رسيدن به يك‌ديگر هستند‌. شايد تعجب‌انگيز باشد اگر گفته شود كه مردانی وجود دارند كه برای آنان نه زن كه مرد ، و زنانی هستند كه برای‌شان نه مرد كه زن موضوع جنسی را تشكيل می‌دهد‌. اين اشخاص ضد‌غريزه‌ی جنسی يا بهتر گفته شود هم‌جنس‌طلب (Invertiert) هستند»‌.

فرويد برای روشن كردن اين راز « انحراف جنسي» به مسئله‌ی غريزه‌ی جنسی در كودكی می‌‌پردازد‌. طبق نظر او كودك نيز دارای غريزه‌ی جنسی‌ست كه در يك ‌پروسه‌ی لذت‌جنسی خودكارِ‌ (Autoerotismus) ‌پيچيده توسط ارگان‌های حساس‌اش مانند دهان‌، مقعد و آلت تناسلی به فرجام می‌رسد‌. به اعتقاد فرويد كودك تا موقع رسيدن به سن بلوغ و تكامل كامل آلت تناسلی‌اش‌، به شيوه‌ی طبيعی و خودكار لذت جنسی‌اش را تامين می‌كند‌. او نتيجه‌گيری می‌كند كه هم‌جنس‌گرايان در مرحله معينی از كودكی خود‌، مرحله‌ی‌لذت جنسی از طريق مقعد‌، متوقف شده‌اند‌. به عبارتی ديگر از نظر فرويد هم‌جنس‌گرايان بچه‌های عقب‌مانده بيش نيستند‌ و محصول اين عقب‌مانده‌گی روحی و جسمی‌، انحراف جنسی آن‌هاست‌ در بزرگ‌سالی‌. از آن ‌پس تا دهه‌ی 60 قرن بيستم‌، علم ‌پزشكی بنام مداوای اين « بيماران» ‌، لشكركشی خشنی عليه اين گروه اجتماعی آغاز كرد‌. اگر تمامی گزارشات ‌پزشكی اين دوران را در يك جا جمع كنيم‌، خواهيم ديد كه چه تعداد عظيمی به سبب

« لاعلاج» بودنشان دست به خودكشی زدند!

در كنار اين آزارهای علمی‌، قوانين جزايی كليه كشورهای ارو‌پايی‌، هم‌جنس‌گرايی را در كنار بچه‌(‌پسر)‌بازی‌، بچه‌(‌پسر و دختر)‌بازی (Pädophilie) و حيوان‌بازی ‌(Sodomie) قرار داد و مجازات سختی برای آن در نظر گرفت‌. انعكاس چونين تحليل‌های «علمي» از هم‌جنس‌گرايی و مخالفت مذهب و قوانين مدنی با آن موجب شد كه تعريف ويژه و ساخته‌گی‌ای از اين گروه اجتماعی به وجود آيد‌: اگر مردی نقشِ جنسی‌ای را كه جامعه به او داده‌، ايفا نكند به كاريكاتوری از جنس ديگر ‌(زن) تبديل می‌شود‌. جالب اين است كه دنيای مردسالار و دگرجنس‌گرا با معيارهای خود‌، مناسبات جنسی هم‌جنس‌گرايی را تعريف می‌كند‌، معياری كه  رابطه‌ی جنسی مرد و زن را در جامعه به « فعال» و « غيرفعال» (به اصطلاح عاميانه كسی كه «می‌كند» و كسی كه «می‌دهد») تقسيم می‌كند و بنا بر همين معيار‌، هم‌جنس‌گرايان را به «فعال» (كسی كه نقش مرد را دارد) و «غير‌فعال» (كسی نقش زن را ايفا می‌كند)‌، تعريف می‌كند‌.

تازه ‌پس از دهه‌ی شصت بود كه به تدريج عده‌ای از ‌پزشكان و نويسنده‌گان مطرح كردند كه هم‌جنس‌گرايی مثل دگرجنس‌گرايی ‌پديده‌ای‌ست طبيعی و افراد متعلق به اين دو گروه نه چيزی كم‌تر و نه بيش‌تر از يك‌ديگر دارند‌.

 

جنس سوم

ماگنوس هيرشفلد آلمانی (متولد 1868) اولين كسی بود كه تمامی زنده‌گی خود را وقف تحقيق و بررسی اين «‌پديده» كرد و ‌پی‌گيرانه و سرسختانه از هم‌جنس‌گرايان دفاع كرد‌. اين ‌پژوهش‌گر در سال 1897 «كميته علمی‌-‌انساني» را با سه هدف ‌پايه‌گذاری كرد‌: 1- ‌الغای ماده‌ی 175 قانون جزايی آلمان‌، كه هم‌جنس‌گرايی را ممنوع می‌كرد‌، 2- نشان دادن خصلت و طبيعت واقعی هم‌جنس‌گرايی‌، 3- ايجاد يك سازمان هم‌جنس‌گرايان برای دفاع از حقوق خود‌. اين كميته از سال 1897 تا 1923 نشريه‌ای به نام «سال‌نامه‌ای برای جنس‌های بينابيني» بيرون می‌داد كه به مسايل و مشكلات هم‌جنس‌گرايان می‌‌پرداخت‌. مهم‌ترين تزی كه در اين مقالات و رسالات مطرح شد‌، تئوری «جنس سوم» بود‌. هيرشفلد معتقد بود كه هم‌جنس‌گرايان «جنس سوم» را تشكيل می‌دهند و اين جنسی‌ست كه نه موظف به حفظ نوع بشر (توليد مثل) كه در خدمت ‌پيش‌رفت فكری‌-‌فرهنگی بشری‌ست‌. با تخيل و البته با تجربيات انبوهی كه او با اين گروه داشت‌، توانست تفكرش را با جنس سوم ‌(زن‌- ‌مرد ‌، Androgyn) اسطوره يونانی ‌پيوند دهد و توجيه كند‌.

با اعلام اين تز بسياری از هم‌كاران‌اش او را ترك كردند و به صف فرويد ‌پيوستند‌. با اين وجود هيرشفلد با سرسختی به كارش ادامه می‌دهد‌، چندين كتاب و رساله می‌نويسد و سرانجام در سال 1919 « انسيتوی علوم جنسي» را تاسيس می‌كند‌، كه بعدها به بزرگ‌ترين كتاب‌خانه‌ی جهان در زمينه‌ی مسايل هم‌جنس‌گرايی تبديل شد‌. در اين كتاب‌خانه بيش از ده‌هزار كتاب و نشريه جمع‌آوری شده بود و صدها بحث و سخن‌رانی ‌پيرامون اين مسئله در آن‌جا سازماندهی می‌شد.‌

هيرشفلد در سال 1921 در مونيخ مورد تهاجم چماق‌داران نازی قرار می‌گيرد و حمله‌كننده‌گان به اين گمان كه او مرده است، او را رها می‌كنند‌. دو سال بعد در وين مورد اصابت گلوله قرار می‌گيرد‌، كه جان سالم به در می‌برد‌. در روز 6‌ ماه مه 1933 نازی‌ها به انستيتوی هيرشفلد حمله می‌برند و تمام كتاب‌ها را بيرون می‌كشند و در ميدان ا‌پرا (برلين) می‌سوزانند‌. هيرشفلد در سال 1935 در تبعيد (فرانسه) درگذشت‌. ماگنوس هيرشفلد اولين ‌پژوهش‌گر جنسی بود كه نه تنها در زمينه‌های علمی كه در زمينه‌های سياسی و اجتماعی تا آخرين لحظه‌ی زنده‌گی‌اش از حقوق هم‌جنس‌گرايان دفاع كرد‌. بنا به گزارش‌های مكتوب‌اش‌، او بيش از سی‌هزار گفت‌وگوی خصوصی در اين زمينه انجام داده است‌.

 

احزاب چپ و هم جنس گرايي

جنبش چپ در مجموع تا قبل از استالينيسم‌، برای الغای قوانين ضد‌هم‌جنس‌گرايی مبارزه می‌كرد‌. شايد در جهان هيچ جنبشی مانند جنبش چپ آلمان به اين مسئله‌، به طور جدی و متعهدانه برخورد نكرد‌. زمانی كه يوهان بابتيست شوايتزر از فعالين جنبش كارگری به سبب تمايلات هم‌جنس‌گرايی‌اش تحت ‌پی‌گرد قانونی قرار گرفت‌، فرديناند لاسال‌، موسس و رهبر كانون سراسری كارگران آلمان به دفاع علنی از او برخاست‌. لاسال اعلام كرد‌: «آن چه شوايتزر كرده را به كسی توصيه نمی‌كنم‌، ولی به اعتقاد من خلافی مرتكب نشده است‌. رفتار جنسی‌، مسئله‌ای‌ست خصوصی كه به تمايلات شخصی مربوط است‌، تا زمانی که به كسی زيان نرساند»‌.

لاسال كمك كرد كه شوايتزر دوباره زندگی سياسی‌اش را از سر گيرد؛ بعد از مرگ لاسال در سال 1864 شوايتزر جانشين او شد‌. لاسال و شوايتزر از سرشناسان جنبش كارگری آلمان بودند‌، ولی متاسفانه در ادبيات رسمی چپ و بورژوايی از اين حادثه هيچ سخنی به ميان نيامده است‌.

يكی ديگر از رهبران جنبش كارگری آلمان‌، ادوارد برنشتاين‌، رهبر حزب سوسيال دمكرات آلمان بود كه در سال 1895 در مقاله‌ای طولانی در « نويه سايت» (Neue Zeit)‌، ارگان رسمی انترناسيونال دوم‌، به دفاع از اوسكار وايلد‌، كه به سبب هم‌جنس‌گرايی به زندان محكوم شده بود‌، برخاست‌. برنشتاين در اين مقاله با شهامت و جسارت تمام عليه تئوری‌های به اصطلاح علمی كرافت‌-‌ابينگ و ديگر روان‌شناسان موضع‌گيری كرد و كسانی را كه هم‌جنس‌گرايان را فاسد و منحرف ارزيابی می‌كردند‌، مرتجع خواند‌. برنشتاين می‌نويسد كه اساسا طرح سوآل «طبيعي» يا «غيرطبيعي» بودن هم‌جنس‌گرايی غلط است‌‌، برای اين كه هيچ چيز طبيعی وجود ندارد؛ آن چه به نظر ما «طبيعي» می‌نمايد‌، چيزی نيست مگر مرحله‌ی معينی از تكامل جامعه كه خود محكوم به نابودی‌ست‌.

ماركس و انگلس هيچ‌گاه در اين زمينه موضع‌گيری نكردند‌. به طور كلی می‌توان گفت كه جنبش سوسيال دمكراسی در مسايل انسانی و به ويژه مسايل جنسی و هم‌جنس‌گرايی بسيار ‌پيش‌تر از زمان خود بود‌.

 

 در سال 1917 وقتی بلشويك‌ها به قدرت رسيدند‌، تمام قوانين ضد‌هم‌جنس‌گرايی تزاری را لغو كردند‌. در سال 1923 گريگوری باتكيس‌، رييس سازمان بهداشت اجتماعی در مسكو و عضو سازمان بين‌المللی اصلاحات اجتماعی‌، در رابطه با قوانين جنسی شوروی كتاب بسيار روشن‌گرايانه خود با عنوان « انقلاب جنسی در روسيه» را منتشر كرد‌. او در اين كتاب «عدم دخالت مطلق دولت و جامعه را در امور جنسي» خواستار شد « به شرط اين كه به كسی لطمه‌ای وارد نشود و منافع افراد حفظ گردد» ‌. او نتيجه می‌گيرد كه :‌«هم‌جنس‌گرايی‌، مقاربت با حيوانات و همه‌ی اشكال ارضای جنسی كه در ارو‌پا جنايت محسوب می‌شود و خلاف اخلاق اجتماعی تعريف می‌شوند‌، به اعتقاد قوانين شوروی‌، مناسبات طبيعی می‌باشند‌» ‌.

در سال 1928 قوانين جنسی اتحاد جماهيرشوروی در كنگره كپنهاگ به عنوان سرمشق و نمونه برای كشورهای ديگر مورد بحث قرار می‌گيرد‌. متاسفانه درست در همين سال استالينيست‌ها زمزمه‌های مخالفت عليه اين قوانين به غايت مترقی را آغاز می‌كنند‌. نيكولای ‌پاشه‌اوسرسكی‌آزادی سقط جنين و هم‌جنس‌گرايی را به عنوان خطری برای جامعه ارزيابی می‌كند‌. پس از به قدرت رسيدن استالينيست‌ها‌، همجنس‌گرايی به عنوان « محصول فساد بورژوايي» ، « انحراف جنسی فاشيستي» ارزيابی می‌شود‌ و « اخلاق ‌پاك ‌پرولتري» به گونه‌ای جديد فرموله می‌گردد‌. اولين بار در سال 1934 در مسكو‌، لينگراد‌، خاركوف و ادسا هم‌جنس‌گراها مورد تهاجم و تعقيب ‌پليس قرار می‌گيرند‌، دست‌گير می‌شوند و به اردوگاه‌های كار اجباری فرستاده می‌شوند‌. سه ماه بعد از آن در 29 ژوئن 1934 ، هيتلر در آلمان‌، رقيب خودش‌، ارنست روم، و چند رهبر ديگر فاشيست را كه به عنوان هم‌جنس‌گرا معروف بودند در « شب كاردهای بلند» به قتل می‌رساند‌.

متاسفانه نويسنده‌ای مانند گوركی در سال 1934 در مقاله‌ای تحت عنوان « هومانيسم ‌پرولتري» می‌نويسد‌: «زمانی كه در كشورهای فاشيستی هم‌جنس‌گرايان بدون ترس از كيفر قانونی جوانان را به فساد می‌كشانند‌، در كشوری كه در آن ‌پرولتاريا جسورانه و مردانه قدرت دولتی را گرفته‌، هم‌جنس‌گرايی به مثابه‌ی يك جنايت اجتماعی اعلام شده و شديدا مورد كيفر قرار می‌گيرد‌» ‌.

 

قضيه ی اوسكار وايلد و ديگر هنرمندان

زمانی كه در سال 1895 اوسكار وايلد به سبب هم‌جنس‌گرايی به دو سال زندان محكوم شد‌، اكثريت قريب به اتفاق هنرمندان و نيروهای چپ به دفاع علنی از او برخاستند‌ و آزادی او و لغو قوانين ضد‌هم‌جنس‌گرايی را خواستار شدند‌. اين جريان به يك جنبش بزرگ اجتماعی تبديل شد كه هنرمندان آلمانی و جنبش چپ آلمان در راس آن قرار گرفت‌. طوماری با همين خواست‌ها تهيه شد كه هنرمندان و سياست‌مداران برجسته آن را امضا كردند‌. آلمانی‌ها سنگ‌تمام گذاشتند و فرانسوی‌ها نشان دادند كه در اين زمينه مرتجع هستند‌. نويسنده‌گان فرانسوی از آلفونس دوده گرفته تا ژول رنارد ‌، از آناتول فرانس تا ادموند دو كونكورت‌ ‌، از موريس بار‌ تا ‌پير لوی هيچ‌كدام حاضر به امضای اين طومار نشدند‌. حتا اميل زولا از امضای آن سر‌باز زد‌. زمانی كه طومار را نزد ژول رنارد بردند‌، گفت‌: « حاضرم اين عريضه را برای اوسكار وايلد امضا كنم ، به شرطی كه قول شرف بدهد‌، ديگر هرگز ننويسد» ‌. و آلفونس دوده احمقانه‌ترين حرف را زد‌: « به عنوان يك ‌پدر فقط می‌توانم انزجار و خشم خودم را از عمل اوسكار وايلد بيان كنم» ‌. البته همين « ‌پدر‌خانواده» ظاهرا اطلاع نداشت كه درست در همين زمان ‌پسرش هم‌دل و هم‌نشين مارسل ‌پروست بوده است‌.

در آمريكا اين عريضه توسط استوارت مريل شاعر به جريان افتاد‌. بسياری از هنرمندان آمريكايی منجمله جورج برنارد شاو آن را امضا كرد ولی هنری جيمز از امضای آن سرباز زد‌. موضع‌گيری نويسنده‌گان آلمانی از همه قاطع‌تر بود‌. شايد علت اصلی‌اش وجود جنبش قوی و ‌پرنفوذ سوسيال‌دمكراسی بود كه نويسنده‌گان و هنرمندان به طور مستقيم و غيرمستقيم تحت تاثير آن بودند‌. مثلاً در سال 1921 طوماری به ابتكار هيرشفلد برای الغای قانون ضد‌هم‌جنس‌گرايی (ماده قانونی 175) تهيه شد‌. به جز حزب سوسيال دمكرات كه با تمام قدرت از اين اقدام ‌پشتيبانی كرد‌، 6000 روشن‌فكر‌، هنرمند و نويسنده ‌پای آن را امضا كردند‌، مثل هرمان هسه‌، ريچارد فون كرافت‌ابينگ‌، ماكس برود‌، آلبرت آينشتاين‌، توماس مان‌، اشتفان سوايگ‌، راينر ماريا ريلكه و آرتور شنيتسر‌. از خارج اميل زولا و تولستوی به اين حركت ‌پيوستند‌. البته در سال 1922 كه اين عريضه به مجلس تحويل داده شد‌، بلادرنگ رد شد‌.

‌پس از قضيه‌ی اوسكار وايلد‌، هنرمندانی كه هم‌جنس‌گرا بودند متوجه شدند كه از يك ‌پشتوانه‌ی بزرگ اجتماعی برخوردارند ‌و سعی كردند كه در به طور علنی و يا نيمه علنی به تمايلات جنسی خود اعتراف كنند‌. البته اين به جسارت و شهامت هنرمند نيز وابسته بود‌. مثلاً مارسل ‌پروست برای اين كه كسی متوجه گرايشات هم‌جنس‌گرايی‌اش نشود‌، اين جا و آن جا اين گرايش را مورد حمله قرار می‌داد ولی برای ارضای جنسی‌اش مخفيانه به فاحشه‌خانه‌های مخصوص هم‌جنس‌گرايان می‌رفت‌. يا چايكوفسكی برای اين كه قربانی قانون و جهل جامعه نشود تن به يك ازدواج دروغين می‌دهد‌. البته كم نبودند هنرمندان و نويسنده‌گانی كه زندگی بيرونی خود را منطبق با زندگی درونی شان كردند و ابايی نداشتند كه به هم‌جنس‌گرايی خود اعتراف كنند‌، مانند فدريكو گارسيا لوركا‌، كلاوس مان‌، ‌پازولينی و ... و بودند بسياری هنرمندان هم‌جنس‌گرا كه تمايلات خود را در آثارشان نشان می‌دادند و نزديك‌ترين دوستان‌شان می‌دانستند كه آن‌ها دارای چه تمايلات جنسی هستند‌، مانند آندره ژيد‌، آيزن اشتاين‌، شوبرت‌، ژان كوكتو و ...

 

شايد اين‌گونه به نظر برسد كه هم‌جنس‌گرايی به گونه‌ای با اين قشر روشن‌فكر ‌پيوند خورده و اين گرايش عمدتا در اين گروه رشد می‌كند‌. در اين جا بايد گفت كه اگر ما شاهد علنی بودن هم‌جنس‌گرايان در اين گروه هستيم‌، دليل‌اش مصونيت اجتماعی اين افراد است‌. در صورتی كه يك كارگر و يا كارمند جرات بيان آن را ندارد‌، چه فردای آن روز بايد منتظر برگه‌ی اخراج‌اش باشد‌. فيلم «فيلادلفيا» نمونه‌ی زيبايی‌ست كه اين مشكل اجتماعی را نشان می‌دهد‌.

 

 

‌پايان كلام

ما از جامعه‌ای می‌آييم كه طبق قوانين شرع اسلام مردی ‌پنجاه ساله می‌تواند با دختر بچه‌ای ازدواج كند‌. ازدواج ‌پيغمبر اسلام با عايشه‌ی هفت ساله نمونه و سرمشق انكارنا‌پذيری‌ست‌. به اعتقاد فقهای اسلامی مردان حق دارند حتا با دختران شيرخوار عشق‌بازی كنند‌. از ديد اين فقها هم‌خوابه‌گی و حتا « عمل دخول» با همسران زير 9 سال را ايرادی نيست‌. « اگر كسی دختر نابالغی را بر خود عقد كند و ‌پيش از آنكه 9 سال دختر تمام شود و با او نزديكی كند و دخول كند چنانچه او را افضا نمايد نبايد با او نزديكی كند»، (رساله خمينی‌، مسئله 2410 ؛ برای اطلاع بيش‌تر به مقاله‌ی « زن در بارگه اسلام» ‌، ديدگاه شماره يك‌، اسد سيف‌، مراجعه كنيد‌.‌)

آری ما از جامعه‌ای می‌آييم كه بچه‌بازی قانونی و شرعی است‌، ولی در عوض رابطه‌ی آزاد و داوطلبانه‌ی جنسی بين دو فرد بزرگ‌سالِ هم‌جنس جنايت محسوب می‌شود‌. و عجيب نيست اگر می‌بينيم كه هنرمندان و نيروهای چپ جامعه‌ی اسلام‌زده ما جسارت و شهامت دفاع از حقوق هم‌جنس‌گرايان را ندارند و آن را با توطئه‌ی سكوت‌، مسكوت باقی می‌گذارند‌. آيا اگر هنرمندی يا كسی به « جرم» هم‌جنس‌گرايی محكوم به زندان شود‌، هنرمندان ايرانی و نيروهای چپ به دفاع و ‌پشتيبانی از او برمی‌خيزند؟ قاطعانه می‌توان گفت‌: نه‌! ارثيه‌ی اسلام و استالينيسم‌! از طرف ديگر بايد اذعان كرد كه در ارو‌پا نيز هنوز با هم‌جنس‌گرايی به عنوان يك « انحراف» قابل تحمل برخورد می‌شود‌. به اميد آن كه هنرمندان و نيروهای چپ ايران با اتكا به سنت‌های جسورانه و صادقانه‌ی جنبش چپ اوايل قرن بيستم‌، بتوانند در اين زمينه به نقد تفكر خود بپردازند‌.

 

 

 برای اطلاعات بيش‌تر به منابع زير مراجعه كنيد‌:

1-Die Homosexualität in Griechenland, John Addington Symonds, Bibliothek rosa Winkel

2-Berlins Drittes Geschlecht, Magnus Hirschfeld, Bibliothek rosa Winkel

3-Sexuality and Eroticism Among Males in Moslem Societies, Arno Schmitt, Jehoede Sofer, Harrington Park Press

4- Der Raub des Ganymed, Dominique Fernandez, Verlag Beck & Glückler


 

 

 



Site Meter Copyright 2000-2004 TAKTAZ.COM
webmaster@tactaz.com